|
خوشبختی از ان کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد
|
ما به هم نمی رسیم عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم آسمان به دست تو عشق را به روی من تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم عشق ما حرام بود گفته اند بارها چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 1:23 AM توسط فرشید |
ما به هم نمی رسیم عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم آسمان به دست تو عشق را به روی من تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم عشق ما حرام بود گفته اند بارها چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 1:23 AM توسط فرشید |
برتو ای حبسیِ در خانه ارادت داریم
ما از این کارِ سبوعانه شکایت داریم
ما نترسیم زِ بیگانه ، شهامت داریم
ما همه در رهِ این عشق صلابت داریم
ما به خرداد پُر از حادثه عادت داریم
باز خرداد رسید از ره و ما بی میریم
انتقام تو از این بی وطنان میگیریم
نیستی گرچه تو، ما روز و شبان در گیریم
ما کجا ترس زِ زندان و شهادت داریم؟!
ما به خرداد پُر از حادثه عادت داریم
تو نبودی که ببینی که چه کاری کردند
زِ کلاغ است پُر این باغ و قناری در بند
وقتِ تشییعِ پدر، دخترِ اورا کشتند
زِ شهیدان همه اظهار خجالت داریم
ما به خرداد پُر از حادثه عادت داریم
باز خرداد، بپا خیز که کاری بکنیم
باید این مُلکِ خزان دیده بهاری بکنیم
پاک از جهرۀ آئینه غباری بکنیم
همه آگاهی از این وضعِ وخامت داریم
ما به خرداد پُر از حادثه عادت داریم
+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 10:25 PM توسط فرشید |
غزل صداقت احساس می شود وقتی ...
دلم شکوه گل یاس می شود وقتی ...
تو را در آینه باران لحظه می بینم ...
نگاه پنجره الماس می شود وقتی ...
برای از تو سرودن قلم دوباره ز شوق
دچار لرزه و وسواس می شود وقتی ...
و ... وااااای ... قافیه ها هم دوباره تب کردند...!!!
ردیف و قافیه آماس می شود ... وقتی ...
و ... من ... من ... آه ... من ... آقا ! دوباره این لکنت !
غزل صداقت احساس می شود ... وقتی ...
+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 9:47 PM توسط فرشید |
قصه ی عشق دروغ است بیا برگردیم عشق خالی ز فروغ است بیا برگردیم سر این جاده همه راهزنان منتظرند صحبت از دشنه و یوغ است بیا برگردیم فصل سردی است که آغاز شده باور کن قصه ی مرگ "فروغ" است بیا برگردیم هفت سال است ز میلاد من و عشق گذشت عشق در حال بلوغ است بیا برگردیم گرگ در جامه ی میش است از این راه نرو جاده از مکر شلوغ است بیا برگردیم " شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند" ؟ حرف سهراب دروغ است بیا برگردیم
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 8:33 PM توسط فرشید |
کودکـت مُـرد از این درد ، خدا خـواستـه است سوگواری مکـن ای مـرد ، خدا خواسته است و پــــدر رفــت شکــایـــت کــنــد از دکـــتــرهـا همسرش گفت که برگرد ، خدا خـواستـه است دخـتـرش گفت : پدر جـان یـرقـان یعــنی چـه ؟ بدن من کـه شـده زرد ، خـدا خـواستـه اسـت ؟ سیـل نامــرد رسـیــد و دهــمــان ویــران کــرد کـدخـدا بـاز یـقـیــن کـرد ، خدا خـواستــه است مـرد همــسایـه نــدا داد گـــنــاه از مــا نـیــست کلبه تان گر که شـده سرد خدا خـواستـه اسـت غرض ایــن اسـت ز اشـعـار گــروهـی شـعــرا می توان صرف نـظر کرد ؛ خدا خـواسته است
+ نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 11:20 PM توسط فرشید |
و کسی گفت چنین گفت:سفر سنگین است
باد با قافله دیری است که سر سنگین است
گفت:با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمکپوش ترین راه قدم با ید سود
گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آ ب در کاسه سر می دهد امشب همه را
سایه ها گزمه مرگند،زبان بربندید
بار-دزدان به کمینند-سبکتر بندید
مقصد اهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند
گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه کوه احد می خیزد
نه تگرگ است،که آتش زفلک می جوشد
وز خشکای لب رئد، نمک می جوشد
زنده ها از تف لبسوز عطش ، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمکسود شده
دشت سر تا قدم از خون کسان رنگین است
و کسی گفت، چنین گفت:سفر سنگین است
×××
خسته ای گفت که زلریم، زما در گذرید
هفت سر عائله داریم زما درگذرید
گفت ؛ گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس اشت
چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آموردن
پای ازاین جاده بدزدید کهمه در پیش است
فتنه مادر فولاد زره در پیش است
پای از این جاده بدزدید ،سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟
×××
و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری ،که از این بادیه شیری غرید
گفت:فریاد رسی گر نبود ،ما هستیم
نه بترسید،کسی گر نبود ،ماهستیم
گفت :ماییم ز سرتا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه وبی دسته به کف
نصف شب خفتن ما ،پاس دهی های شما
بعد از ان پاس دهی های شما خفتن ما
الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم،مگر وقت فرار…
×××
وکسی گفت : بخسبید ،فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است
گقت:ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است ،مبادا بروید
گفت :ما از حضراتیم ،به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم،به ما تکیه کنید
گفت:جنگ وجدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ما مپسندید
بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس زکاتی برسد
سفره باید کرد …اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را
×××
الغرض در همه قافله یک مرد نبود
یا اگر هم بود ،شایسته ناورد نبود
همه یخ های جهان را،همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ما سرد نبود
رنج اگر هست ،نه از جاده،که از ماندن هاست
ور نه سر باخته را زحمت سر درد نبود
آه از آن شب ،شب عصیان ،که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده شبگرد نبود
آه از آن پیکار ،کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود وهماوردنبود
یادگار ـآن علم سوخته ـرا گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم
در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره طاق ،بنا شد از نو
آنچه آن پیر فروهشت ،جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید ،شبانان خوردند
بس که خمیازه گران گشت،وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ما منزل شد
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک،خجالتکش برگشتن ها
از خم محوترین کوچه پدیدار شده
«و به خال لبت ای دوست !گرفتار شده »
یا محمد!نفسی سوخته در دل داریم
آتشی سرخ وبرافروخته در دل داریم
یا محمد !شرر آلوده عصیان ماییم
تشنه تر ،خشکتر از ریگ بیابان ماییم
یا محمد! همه جز پوچی تکرار نبود
چارده قرن علم بود و علمدار نبود
یا محمد!شب طوریم،بر آی از پس ابر
چشمراهان ظهوریم ،برآی از پس ابر
×××
و کسی گفت،چنین گفت:کسی می آید
«مژده ای دل !که مسیحا نفسی می آید»
ما یقین داریم آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست ،بدانید که ناوردی هست
ما نه مرداب ،که جوییم ،بیا برگردیم
و نمک خورده اوییم، بیا برگردیم
نه در این کوه ،صدای همگان خواهد ماند
آنچه در حنجره ماست ، همان خواهد ماند
خسته منشین که حدیبیه حنیینی دارد
عاقبت صلح حسن جنگ حسینی دارد
دشنه بردار که بر فرق کسان باید گفت
و قفس بر صاحب قفسان باید کوفت
هرزه هر بته که رویید ،به داسش بندیم
گرد خود هر که بچرخد ،به خراسش بندیم
سفر دشت غریببی است ،نفس تازه کنیم
آخرین جنگ صلیبی است ،نفس تازه کنیم
زخم وامانده خصم است و نمکدان شما
«ای جوانان عجم!جان منوجان شما»
کوه از هیبت ما ریگ روان خواهد شد
و کسی گفت،چنین گفت:چنان خواهد شد
شمع این مرقد اگر هست، همین مارا بس
مذهب احمد اگر هست،همین مارا بس
+ نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 11:9 PM توسط فرشید |
خیمه برچیده شب سرد، خروسان گفتند همه گفتند و به تاکید، که آنک خورشید سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد سحر آن است که بیدار شود اقیانوس الغرض بیشتر از مائده مهمان دیدیم شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود آسیا بود، ولی راه عمل را گم کرد از درختی که چنین است، نچیدن بهتر ظاهراً مرده که پوسید کفن میآید با چنین بینفسان حرف و سخن بیهوده است در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او چشم از آنسان نگشودیم که خوابش ببرد خصم گفتند و دروغ است، که دیگر گشته دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است مثل بیمار که صد بار تب و نوبه کند کفر کفر است اگر مسجد اگر قرآن است پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است هر که با عذر و بهانه است، بهل تا برود
سحر دهکده گل کرد، خروسان گفتند
گر ندیدید، ببینید که آنک خورشید
ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید
کی شما روزه گرفتید که افطار کنید
سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس
رمه آنقدر ندیدیم که چوپان دیدیم
آب این جوی همان از ده بالا گل بود
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد
از چنین راه، به منزل نرسیدن بهتر
نوح این قوم پس از غرق شدن میآید
ما نمیمیریم پس فکر کفن بیهوده است
دست ما با تیغ از خاک برون خواهد ماند
هر که پابسته خانه است، خداحافظ او
بند از آنگونه نبستیم که آبش ببرد
آنچنانی که توان گفت ابوذر، گشته
این همان قصه اسلام ابوسفیان است
دم به دم توبه کند، بشکند و توبه کند
خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است
قبله کج نیست، نمازی که نخواندند کج است
سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است
هر که پا بسته خانه است، بهل تا برود
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 11:3 PM توسط فرشید |
کسی چه میدانست تپش ریز شقیقه های من همان صدای چرخش خشابیست
باور کنید
من تمامش را یک تکرار از هم گسیخته می دانستم که روزی باید با لبخند پایانش میدادم
معجزه نیست اگر هنوز هم راه می روم یا می خندم یا هر چیزدیگری که خیال میکنید
ولی حدس میزنم روزی تمام این صفحه های چهار بعدی اطرافتان که
که داشتید فیلم های مورد علاقه تان را نگاه می کردید و بی هوا برقها رفته بوده
کسی چه میداند پای چه کسی به سیم لعنتی این صفحه ها گیر کرده است
همیشه اتفاق که می افتد این کسی چه میداند ها تبدیل به چه کسی
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 9:51 AM توسط فرشید |

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 10:29 AM توسط فرشید |